به نام خدا. عجب!
تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند1387 ساعت :3:53 بعد از ظهر
بسم الله الرحمن الرحیم
عجب!
نوشته ن.س
صبح امروز بیدار شدم من زودی
وه ! کز خواب بیدار شدم به آسانی
از پس آن به راه افتادم شادان
مترو را شدم سوار، به آسانی
خلوت و ساکت بُد و آرام، مترو
همچو کوپهی قطار، به آسانی
همچو موشکی رفت و رفت تا آخر
برسیدم سر کار به آسانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
آمد ارباب رجوع و زودی رفت
کارش انداختم به راه به آسانی
منتظر ماندم برای بعدی ها
لیک نیامدند هیچ گاه به آسانی
رفتم سراغ بایگانیها ولی
همه حل شده این ماه به آسانی
پشت میز نشسته منتظر ولی
بود میخکوب به در نگاه به آسانی
رسید وقت ناهار و در اداره
همه چیز بود به دلخواه به آسانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
همکاران همه رفتند رستوران
بنده ولیکن نرفتم به آسانی
گر خدا خواهد و ریا نشود
امروز را روزه هستم به آسانی
جای رستوران بایستادم نماز
با خدا سخن گفتم به آسانی
موقع بازگشت چو دیدم یک مسکین
یک هزاریش دادم به آسانی
جای دیگر یکی گذاشته نوار
نهی منکرش کردم به آسانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
بازگشتم به خانه خسته گرسنه
لیک آماده بود افطار به آسانی
گفتم خسته نباشی عیالاتم
گفت مگر کردم چه کار به آسانی؟
گفتمش چه زحمتها کشیدی تو
گفت بهر تو این بار به آسانی
گفتم کز لطف تو سرمست شدم
گویی رسیده بهار به آسانی
وی هم جواب عشق را چنین می داد
بیا بنشین به کنار به آسانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
چون صبح شد و زخواب برخاستم
دیدم همه بوده خواب به آسانی
آه از نهادم بلند شد ولیکن
به جوی باز نگردد آب به آسانی
ای کاش همه بیدار بُد این رؤیاها
من نمی دیدم سراب به آسانی
پرسیدم از تعبیرش از آگاهی
گفت برنداشته ای تاب به آسانی؟
با خود این چنین گفتم که ای بنده
می کن اینها را کتاب به آسانی
عاقبت بردم آن کتاب را تا چاپ
همچو نوشیدن آب به آسانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
صبح امروز بیدار شدم من زودی
وه ! کز خواب بیدار شدم به آسانی
از پس آن به راه افتادم شادان
مترو را شدم سوار، به آسانی
خلوت و ساکت بُد و آرام، مترو
همچو کوپهی قطار، به آسانی
همچو موشکی رفت و رفت تا آخر
برسیدم سر کار به آسانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
آمد ارباب رجوع و زودی رفت
کارش انداختم به راه به آسانی
منتظر ماندم برای بعدی ها
لیک نیامدند هیچ گاه به آسانی
رفتم سراغ بایگانیها ولی
همه حل شده این ماه به آسانی
پشت میز نشسته منتظر ولی
بود میخکوب به در نگاه به آسانی
رسید وقت ناهار و در اداره
همه چیز بود به دلخواه به آسانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
همکاران همه رفتند رستوران
بنده ولیکن نرفتم به آسانی
گر خدا خواهد و ریا نشود
امروز را روزه هستم به آسانی
جای رستوران بایستادم نماز
با خدا سخن گفتم به آسانی
موقع بازگشت چو دیدم یک مسکین
یک هزاریش دادم به آسانی
جای دیگر یکی گذاشته نوار
نهی منکرش کردم به آسانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
بازگشتم به خانه خسته گرسنه
لیک آماده بود افطار به آسانی
گفتم خسته نباشی عیالاتم
گفت مگر کردم چه کار به آسانی؟
گفتمش چه زحمتها کشیدی تو
گفت بهر تو این بار به آسانی
گفتم کز لطف تو سرمست شدم
گویی رسیده بهار به آسانی
وی هم جواب عشق را چنین می داد
بیا بنشین به کنار به آسانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
چون صبح شد و زخواب برخاستم
دیدم همه بوده خواب به آسانی
آه از نهادم بلند شد ولیکن
به جوی باز نگردد آب به آسانی
ای کاش همه بیدار بُد این رؤیاها
من نمی دیدم سراب به آسانی
پرسیدم از تعبیرش از آگاهی
گفت برنداشته ای تاب به آسانی؟
با خود این چنین گفتم که ای بنده
می کن اینها را کتاب به آسانی
عاقبت بردم آن کتاب را تا چاپ
همچو نوشیدن آب به آسانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
عجب دروغی گفتم چه چاخانی
